تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار

خسته ام از این روزهای تکراری

 

خسته ام از این واژه های تکراری و غمگین

 

خسته ام از این بیشه های همیشه تاریک

بیشه ای بدون ماه

بیشه ای بدون خورشید

بیشه ای که تمام زیبایش، کویری بیش نیست

بیشه ای که وسعت به اندازه دلتنگی های من است که

رودهایش را به قطره اشک هایم

کوه هایش را با صبر در برابر غم هایم ساخته ام

 

خسته ام از این همه دروغ

 

خسته ام از این همه بی مهری

 

خسته ام از این گرگ های بره مانند

گرگ های پستی که آماده برای دریدن در لحظه ای از غفلت و اعتماد

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 19:59 توسط مژگان |


وقتی فردی با کسی دوست می شه ،اونقدر باید وجودش را داشته باشه که هر کاری می تونه برای دوستش انجام بده  و به منفعتش نگاه نکنه. به نظر شما اگه کسی کاری برای دوستش انجام بده نشانه سبک کردن خودشه؟ که در جواب می شنوی : «واسه کسی تب کن که واست بمیره»

اگر دوستی به تو بدی کرد، باید چه کار کرد؟ گذشت یا انتقام؟

آیا کسی که در برابر خطای دوستش سکوت می کنه یعنی نمی فهمه؟

باید بگم که بیشتر سکوت ها ، فریادهای ناگفته ای است که اگر کسی متوجه بشه از هزاران ناسزا گفتن بدتره.

چرا ما انسان ها یاد گرفتیم از گذشت دیگران سوء استفاده کنیم و خود را گول بزنیم طرف متوجه نشده یا دور از جون شما «فلانی اونقدر خره که نمی فهمه» . اما تا به حال فکر کردید که اگر فلانی دور از جون شما خر هم که باشه ، بالاخره حقایق روزی آشکار خواهد شد.

بارهای بار شده خطایی از دوست خود می بینی و می خواهی او را آگاه کنی اما به حسادت کردن محکوم می شوی . اما به راستی که فردی  خیر و صلاح کسی را می خواهد حسود است؟ آیا برای نفع خود می گوید این کار عاقبت خوشی نداره ؟

چرا به جای جنگ کردن و ظلم کردن، خیانت کردن، دور زدن و پیچاندن همدیگر به دنبال صلح و آرامش نباشیم ؟

آیا دوستی زلال توقع زیادیه؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:23 توسط مژگان |


قبلا من فکر می کردم انسان با خاطرات و گذشته خود زنده است اما این فکر درست نبود، چرا گذشته انسان مرده و دیگر برنمی گردد. اگرچه شاید مشابه آن تکرار شود ولی خودش بر نمی گردد . به نظر شما چیزی که تباه شده ارزش  اونو داره که خودمان را به خاطر آن فراموش کنیم؟

گذشته ممکن است برای ما تجربه باشد و اشتباهات خود و دیگران را مجددا تکرار نکنیم اما هوشیار نمی کند. درست است گذشته باعث شود موفق شویم اما ابتکار و ایده های جدید خواهد مرد. زمانیکه ابتکار و ایده های جدید نباشد ما بازنده هستیم نه موفق.

انسانها برای زندگی و موفقیت، رهایی می خواهند تا بتوانند انتخاب کنند تا ابتکار و نوآوری داشته باشند . چیزی که ما خود را از آن محروم کرده ایم.

ما به وجود آمده ایم که برای خود زندگی کنیم نه برای دیگران، پس چرا همیشه خودمان را از این رهایی سلب می کنیم؟ چرا اجازه می دهیم هرکس یک شیوه و طریقه زندگی را به ما یاد بدهیم.

دنیایی که برای هرکس یک زمانی مشحص کرده و به قول معروف: زمانیکه انسان متولد می شود همراه او مرگش هم به دنیا می آید.

پس چه خوب است هرکسی در زمان حیات خود ، به نحواحسن از فرصتی که دارد استفاده کند زیرا زمانیکه عمر به پایان برسد، تمام چیزهایی دارد از بین خواهد رفت.

من خودم به این نتیجه رسیدم که انسان موفق کسی است همانند آب همیشه در حال حرکت و دگرگونی باشد. کسیکه باگذشته خود بمیرد و مجددا در آینده متولد شود و همزمان با زمان حال خود زندگی کند، موفق تر است.

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 19:56 توسط مژگان |


در این دنیای هفت رنگ ما چه چیزی میتوانیم بدست آوریم که بتوانیم با خود ببریم؟

ما هیچ چیزرا نمی توانیم با خود ببریم و همه چیز همین جا باقی خواهد ماند و ما مالکیت هیچ چیز را نداریم.

اصول عقیده ی مالکیت غلط است. پس چرا به خاطر این اصول زندگیمان را تباه می کنیم؟

ما به خاطر پول بیشتر، قدرت بیشتر و....  صدها دروغ گفته ایم، با خودمان رو راست نبوده ایم، صداقت و انسانیت خود را زیر پا گذاشته ایم و با دیگران صادق نبوده ایم.

حقیقت این دنیای هفت رنگ این است که برای کسب موفقیت دروغگو باشیم، حقه باز باشیم، خود را جای دیگران جای بزنیم و خود نباشیم ، می دونی چرا ؟ به خاطر اینکه وقتی راستگو و با صداقت رفتار کنیم و خود با شیم ؛ موفق و شهرت پیدا نمی کنی و همیشه محکوم هستی.

مردم عادت کرده اند به جایی این که بفهمند چه کسی هستند ؟ به دنبال این هستند چه کسی باشند؟ تا مورد تایید همگان قرار گیرند و خود را فراموش می کنند.

موفقیت هر کسی به این بستگی دارد که اول بداند چه کسی هست ؟ و وجودش چیست؟ و بعد از فهمیدن این اصل به جایگاه خود دست پیدا خواهد کرد.

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 17:43 توسط مژگان |


پرنده در قفس زندانی شد . پرنده از پرواز محروم شد. به جای آواز آزادی نیز آواز غم سرمی دهد و مدام آرزو می کند در قفس باز شود و از قفس خلاص شود. وقتی به آن آب و دونه می دهند می گوید: من آب و دونه نمی خوام، من را آزاد کنید، می خوام پرواز کنم.

پرنده  می خواهد پرواز کند

پرنده می خواهد رها باشد

پرنده می خواهد آواز شادی سردهد

پرنده مرگ تدریجی نمی خواهد

چیزهایی که از آن محروم شد .

امیدوارم پرنده از قفس رها شوی

+ نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:30 توسط مژگان |


آیا درست است که  می گن که بعضی از افراد بهتر می توانند رنج و سختی را تحمل کنند و طاقت شان بیشتر است ؟ و یا اینکه آیا مردان و زنان در این مورد باهم فرق می کنند؟

باید گفت که درد و رنج و سختی حسی است که هر انسانی فقط خودش می تواند آن را درک کند و هیچ روش ملموسی وجود ندارد که به ما بگوید فلان شخص چقدر تحمل رنج و سختی را دارد. درک مقدار تحمل درد رنج و سختی به عوامل مختلفی بستگی دارد و افراد مختلف می توانند در شرایط و زمان های مختلف از یک عامل درد آور، احساس مختلفی پیدا کنند و زن و مرد باهم هیچ فرقی نمی کند.

شاید بعضی چیزهایی که ما آن را تحمل می کنیم و برایمان رنج آور باشد برای خیلی های دیگر عادی باشد و اهمیتی نداشته باشد؛ مثلا داشتن آزادی که بعضی ها برای نداشتن آزادی رنج می برند و تلاش می کنند که آزادی را به دست آورند. بعضی ها توی قفس ماندن را ترجیح می دهند و از نداشتن آزادی هیچ دردی نمی کشند.

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:5 توسط مژگان |


قانون تصمیم گیری می گوید: «هر تصمیم روشن و مشخص، ذهن را روشن می کند و بر خلاقیت می افزاید».

حال اگر ما در تصمیم گیری مردد باشیم، وقتی نتوانیم ذهن خود را به کار گیریم، از زندگی عقب خواهیم ماند و تونایی تمرکز کردن را از دست می دهیم و نمی توانیم درست بیندیشیم.

 ما وقتی درباره هدف یا عمل به خصوصی درست تصمیم بگیریم باعث می شود مسائل را درست حل نمائیم و باعث می شود تردید و ابهامات مان برطرف شود، ذهنمان روشن و شفاف شود و ما با افزایش و جهش انرژی روبرو  خواهیم شد و سررشته امور زندگیمان را در دست خواهیم گرفت.

پس سعی کنیم درست تصمیم بگیریم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:17 توسط مژگان |


من آن شبگرد تنهای کوچک غربتم.

من آن مسافر گمگشته جاده های حسرت گذشته ام.

من آن افسانه تردید و بازیچه ملموس دفترچه خاطراتی هستم که با بی رحمی زمانه لبخند را از لبانم ربود.

من آن پروانه ام که آتش شمع بال هایم را سوزاند.

من همانم که که اسیر پاییز دلواپسی و جا مانده از پرواز پرشور عشق و  مانده با خاطراتی تلخ

اکنون تصمیم گرفتم گذشته تلخ را فراموش کنم، دوباره پرواز کنم.

دشوار است اما غیرممکن نیست.

...................................................................................................................................... 

 

ای کاش می شد که من هم ستاره ای در آسمان باشم تا فقط شاهد این دنیا باشم

من شاهد نابرابری ها و بی عدالتی هایی در این دنیا هستم که گاهی اوقات متحیر می مانم. خورشید در حال غروب است و تمام زیبایی ها را با خود در زیر ابر پنهان می کند و شب با همه ظلمت و تاریکی خود، ماه و ستاره زیبایی دارد که از نگاه کردن آن سیر نمی شوم.

زمانیکه به ستاره ها خیره می شوم ، گویی  تمام فکر و ذهنم را در نقطه ای متمر کز می کنم. به ستاره ها حسادت می کنم ، زیرا در آسمان ها هستند و فقط شاهد این دنیا هستند.

ای کاش می شد که من هم ستاره ای در آسمان باشم تا فقط شاهد این دنیا باشم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 10:33 توسط مژگان |


تاوان گناه

هر دفعه اشتباهی نمودم دیگران برای دلداری دادن به من  گفتند: تجربه ای بود  برای آینده ات ، سعی کن مجدداً اشتباهت تکرار نکنی، غافل از  اینکه تاوان بعضی کناهان  و یا اشتباهات آن قدر سنگین هست که دیگر قادر به جبران آن نخواهی بود.

 

گناه دریاه

چه صدف ها که به دریای وجود                     

سینه هایشان زگهر خالی بود

ننگ نشناخته از بی هنری

شرم ناکرده از این بی گهری

سوی در گهشان روی نیاز

همه جا سینه گشایند به ناز......

زندگی _ دشمن دیرینه من

جنک انداخته در سینه من

روز و شب بامن دارد  سر جنگ

هر نفس از صدف سینه تنگ

دامن افشان گهر آورده به چنگ

وان گهر ها... همه کوبیده به سنگ.

فریدون مشیری

 

شدم به دریا غوطه زدم ندیدم در

گناه بخت من است، این گناه دریا نیست

 

از دوستان وبلاگ نویس خود خداحافظی می کنم و برای تک تک شما آرزوی موفقیت می کنم .

در انتها از دوست عزیز خود که وبلاگ نویسی را به من آموخت از صمیم قلبم از او تشکر می کنم و امیدوارم که موفق و سربلند باشد.

نمی خواستم up آخرم این طوری باشه ، اما روز گار بدجوری بامن بازی کرد.

اگر روزی برگشتم سعی می کنم مفیدتر باشم.

 خداحافظ

برایتان آرزوی موفقیت می کنم

+ نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 7:33 توسط مژگان |


دردهای من

جامه نیستند

تازتن درآورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

انحنای روح من شانه های خسته غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگریز خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف بزنم؟

درد من حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:24 توسط مژگان |